تبليغاتX
نازک نارنجی

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف

پیاده ‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه

می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد،

انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا

بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش

بود بیرون آمد.

آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او

داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:24  توسط شیما خانوم گل گلاب | 

هنگامي‌که ناسا برنامه‌ي فرستادن فضانوردان به فضا را آغازکرد، با مشکل کوچکي روبرو شد.

 آنها دريافتند که خودکارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه کارنمي‌کنند. (جوهرخودکار به سمت

پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح کاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشکل آنها شرکت مشاورين

 اندرسون را انتخاب‌کردند. تحقيقات بيش‌از يک‌دهه طول‌کشيد، 12ميليون دلار صرف ‌شد و

 درنهايت آنها خودکاري طراحي‌کردند که در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زيرآب کارمي‌کرد،

روي هرسطحي حتي کريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ی سانتيگراد

کارمي‌کرد.

روس‌ها راه حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده‌ کردند ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 19:5  توسط شیما خانوم گل گلاب | 

چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را

انتخاب كند...


آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي

 باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر

بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد...

پادشاه بيرون رفت و در را بست...

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان

اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود! 

 آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري

نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!! 

 و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از

اتاق بيرون رفته!

وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من

نخست وزيرم را انتخاب كردم. 

 آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي

نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟ 

مرد گفت: مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود

 كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه

كردم.

 كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستين چيزي كه هر انسان

هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را

حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛

هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و

ديدم قفل باز است.

پادشاه گفت: آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از

شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست

 داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد،

مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد.
 
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است! خدا همیشه

منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این است:

 من که هستم...؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 18:49  توسط شیما خانوم گل گلاب | 

مردی بود كور كه خیلی زود از خواب بیدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند

وی لباس خود را پوشید و وضو گرفت سپس راهی مسجد شد در نیمه راه پای او لیز خورد و

برروی زمین افتاد و لباسش كثیف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشید و وضو

گرفت و برگشت تا اینكه در مسجد نماز بخواند و برای بار دوم در همان مكان اول پایش

 لیز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثیف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض

كرد و وضو گرفت و راهی مسجد شد در وسط راه با مردی كه چراغ در دستش بود روبرو

 شد از آن مرد پرسید كه تو كی هستی مرد جواب داد كه من تو را دیدم كه دوبار در

 وسط را افتادی و با خودم گفتم كه راه تو را نورانی كنم تا بتوانی به مسجد بروی و آن مرد

با آن مرد كور به مسجد رسیدند و مرد كور به آن مرد گفت كه بیا داخل نماز بخوانیم اما آن

مرد خودداری كرد دوباره به او گفت كه بیا نماز بخوانیم این بار مرد به شدت خودداری كرد

 بعد از آن مرد كور از او پرسید چرا دوست نداری نماز بخوانی مرد در جواب گفت كه

 من شیطانم در بار اول من تو را بر زمین انداختم تا نتوانی به مسجد بروی اما وقتی كه

تو به خانه برگشتی خداوند تمام گناهانت را بخشید و برای بار دوم كه تو را انداختم و

تو هم دوباره به خانه برگشتی و راهی مسجد شدی خداوند تمام گناهان اهل بیت تو را

بخشید و برای بار سوم ترسیدم تو را بیندازم مبادا دوباره برگردی و خداوند بوسیله این

كارت تمام گناهان اهل روستا را...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:18  توسط شیما خانوم گل گلاب | 

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ساله اش  روی مبل خانه خود نشسته بودند.

ناگهان  کلاغی بر روی پنجره اشان نشست.  پدر از فرزندش پرسيد:اين چيه؟

پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟

پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.  بعد از مدت کوتاهی پير مرد

برای سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت:

کلاغه کلاغ.  پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قديمی برگشت. 

صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه اين طور نوشته

 شده بود:  امروز پسرکوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی

 روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که

 نامش کلاغ است. 

هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب ميدادم و به هیچ وجه عصبانی نميشدم و

در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پيدا ميکردم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 10:6  توسط شیما خانوم گل گلاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
1368.7.19

نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
پیوندها
گروه پرشین بویز
نبض ترانه
هزار و یک .....
عاشق دل شكسته
ساحل نشینان
شب مهتاب
دیوونه دوست داشتنی
عاشقانه
یانگوم بزرگ
زیرترانه باران روی این نیمکت بایادتو....
کالسکه عشق
من خیلی دوست دارم
قاصدک
کبوتر تنها
دشتستان عشق
بارون
عاشقان دیوانه نیستند
چهچه
دلتنگیها
مرگ برآنکس که دلش را به دل سنگ تو بست
مهدی مقدم
زندگی
بوسه
ایرانشهر
بروبكس رپر امارات
عطر سیب
عاشق دل شکسته
دلدادگان عشق
انتقام نارنجی با طعم گیلاس
قلب مصنوعی به جای قلب طبیعی
جملات كوتاه عاشقانه
چرندیات یک دیوانه
جملات كوتاه عاشقانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
code -->





 
><