![]() |
![]() |
|
|
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند. وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 8:24 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود" به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود. متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. آنها جواب دادند: " ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم." وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است. ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است. پس به ياد داشته باش: دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 11:8 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
كلاس چهارم «دونا» هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است. «دونا» معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب دربرنامه « بهبود و پيشرفت آموزش استان» كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم درامر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم. آن روز به كلاس « دونا » رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم وديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با « نمي توانم» شروع شده اند پر كرده است. « من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم» « من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم» « من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد» نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از « نمي توانم » ها بود. كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه او سخت مشغول نوشتن « نمي توانم » است. « من نمي توانم مادر « جان» را وادار كنم به جلسه معلم ها بيايد.» «من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند.» « من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند.» سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي كشد. شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت: همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد. بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند. روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند، «دونا» در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند . من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، «دونا» رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند. آنها مي خواستند « نمي توانم » هاي خود را دفن كنند! كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند.وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه « نمي توانم» ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند. سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از« نمي توانم» درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور! دراين موقع « دونا» گفت: دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد. شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و «دونا» سخنراني كرد: دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره « نمي توانم» را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با ما زندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما «نمي توانم» را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم.البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني «مي توانم»، «خواهم توانست» و «همين حالا شروع خواهم كرد» باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند. خداوند « نمي توانم» را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين! هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد. آنها « نمي توانم » هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود. ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم « نمي توانم» را برگزار كردند. « دونا » روي اعلاميه ترحيم نوشت: « نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980» و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: « نمي توانم»، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه «نمي توانم» مرده است و او را به خاك سپرده اند. با اينكه سال ها قبل من معلم «دونا» و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم. حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه «نمي توانم» به ياد اعلاميه فوت « نمي توانم» و مراسم تدفين او مي افتم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 18:32 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
دوستان عزیزم سلام: امروز سالگرد درگذشت معلم بزرگ دکتر علی شریعتی و سالگرد ۵ سالگی این وبلاگ است و طبق معمول هر سال این پست مطلبی از زبان معلم بزرگ دکتر شریعتی است. ممنونم از تمام دوستانی که در این مدت به وبم سر زدن و با نظراتشون منو خوشحال کردن. در باغ ” بی بر گی ” زادم .. و در ثروت فقر غنی گشتم … و از چشمه ی ایمان سیراب شدم … و در هوای دوست داشتن ، دم زدم … و در آرزوی آزادی سر بر داشتم … و در بالای غرور ، قامت کشیدم … و از دانش ، طعامم دادند … و از شعر، شرابم نوشاندند … و از مهر ، نوازشم کردند … و ” حقیقت ” دینم شد و راهِ رفتنم … و ” خیر ” حیاتم شد و کارِ ماندنم … و ” زیبایی” عشقم شد و بهانه ی زیستنم … |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 12:45 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
دختر جوانی در سالن انتظار فرودگاه، منتظر پرواز خود بود. چون تا شروع پرواز مجبور بود صبر کند، تصمیم گرفت که برای گذراندن وقت کتابی بخرد. همچنین یک مقدار کلوچه هم خرید. سپس به اتاق VIP رفت تا با آرامش مشغول مطالعه شود. کنار او یک پاکت کلوچه بود و مردی در حال مطالعه نشسته بود. وقتی او اولین کلوچه را برداشت، آن مرد نیز یک کلوچه برداشت. دختر خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. با خود فکر کرد: "چه اعصاب خورد کن!!!!" "اگر اعصابم سر جاش نبود، کاری می کردم که دیگه هیچ وقت از این کارها نکنه." هر وقت یک کلوچه بر می داشت، مرد هم یکی بر می داشت. این باعث عصبانیت بیش از پیش او می شد ولی نمی خواست واکنشی نشان دهد. تا اینکه فقط یک کلوچه باقی موند. دختر با خود فکر کرد: حالا این مرد پر رو چه کار خواهد کرد؟ در همین حال مرد کلوچه را نصف کرد و یک تکه به دختر داد و یک تکه را خودش خورد. " أه، دیگه تحمل کردنش سخته" دختر خیلی عصبانی بود. کتابش را برداشت و بلافاصله به سمت سالن ترانزیت به راه افتاد. وقتی که در هواپیما نشست، کیفش را باز کرد تا عینکهایش را بیرون بیاورد که در کمال تعجب پاکت کلوچه هایش را دست نخورده در کیفش دید. احساس خجالت کرد و فهمید که او ...... او فراموش کرده بود که کلوچه هایش را در کیفش گذاشته. آن مرد کلوچه هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون اینکه عصبانی شود، خشمگین و یا ...... در آن زمانی که دختر خیلی عصبانی بود، فکر می کرد که خودش کلوچه هایش را با آن مرد تقسیم کرده است. اما دیگه زمانی برای توضیح علت رفتارش و یا عذر خواهی از آن مرد وجود نداشت. 4 چیز را نمی توان دوباره برگرداند .... سنگ، پس از پرتاب ... حرف، پس از اینکه گفته شد... فرصت مناسب، پس از اینکه از دست رفت.. زمان، بعد از سپری شدن .....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 11:51 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
1368.7.19
|
|
RSS
|